پانيا گلي،پانيا گلي،، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره
وبلاگ،وبلاگ،، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

پانيا سرشار مقدم PANIA

شاپاني به شاه عبدالعظيم ميرود

امروز 28 صفر و ما تصميم گرفتيم بعد از يه روز كار طاقت فرسا به زيارت حضرت عبدالظيم بريم.پس با مامان پري و عمه و بابا و مامان راهي شديم.چند سالي بود كه نرفته بوديم خيلي فرق كرده بود.بابا ماشين رو كمي دورتر از حرم پارك كرد آخه خيلي شلوغ بود و پاركينگ پر بود. ساعت 8 شب رسيدم اونجا و تا به حرم برسيم يه مسير تقريبا طولاني رو طي كرديم ولي خسته نشديم ميدوني چرا آخه همش مغازه هاي مختلف مخصوصا لباس بچه بود و مامان طبق معمول واسه پاني جونش كلاه و شال و شلوارو... خريد.بالاخره بعداز 45 دقيقه خريد رسيديم حرم و رفتيم واسه زيارت.اين اولين باريه كه پانيا خانم قسمتش شده كه بياد حرم شاه عبدالعظيم و به قول عمش " شاپاني" شده يعني پانياي شاه عبدا...
19 آذر 1394

تشكر پانيا

تشکر نامه پانيا خانم ما الان 10 ماهشه و خدارو شكر بدون هيچ مشكل خاص و يا بيماري اين ماهها رو سپري كرده و ان شااله بعد از اين هم هميشه از بلا و مشكلات دور باشه . ولي نبايد فراموش كرد كه پانيا خانم اين سلامتي و شادابي رو بعد از لطف و مرحمت خداوند بزرگ مديون افرادي است كه از ابتداي بارداري مامانش تا لحظه تولد و بعد از آن و حتي لحظات غم انگيز فوت ماماني عصي و بابايي محسن (پدر و مادر مامان مرجان)  هر لحظه در كنارمون بودن تا الان كه دختر مامان وارد 11 امين ماه تولدش شده . پس پانيا تشكر ميكنه از:   بابا جبي عزيزشه كه با دل و جون ازش مراقبت ميكنه و نميزاره اب تو دل نوه يكي يه دونش تكون بخوره و شب و روزش رو با با نوه گ...
14 آذر 1394

9 امین ماه تولد پانیا خانم

   سلام امروز 8 آذر 94 است وقشنگ مامان 9 ماهش تموم شده و وارد 10 ماهگي شده.روزها مثل برق ميگذرن.انگار همين ديروز بود كه فرشته كوچولوي ما به دنيا اومد.الان ماشااله در عرض چند ثانيه غلط ميزنه و به سرعت دنده عقب تا جايي ميره كه به مانع مثل پايه مبل يا بوفه گير كنه.بعد شروع به سروصدا ميكنه كه منو نجات بديد. اولين بار من داشتم تو اطاق خواب نماز مي خودنم كه صداي پانيا دراومد هر چي تو حال و پذيرايي رو گشتم ديدم صدا مياد ولي پانيا نيست كه يه دفعه ديدم دختر گل مامان زير كاناپه سه تايي گير كرده.خيلي كاراش بامزه شده.بابا پيمان به نظم ريشه هاي فرش حساسه و مدام مرتب ميكنه و ازون طرف پانيا خانم دوست داره با ريشه ها بازي كنه.بابا ...
8 آذر 1394

پانيا و آهنگ هاي تركيه اي

كم كم كه دخترگلمون داره بزرگ ميشه به علايقش هم اضافه ميشه الان تو 8 ماهگي حالا ديگه به جز برنامه چرا به فيلمهاي تركيه اي مثل برگ ريزان (جواهر خانم) و لطيفه(طاهر و مامان الوان كه در سريال قبل نقش جواهر رو بازي ميكرد) و همين طور آهنگ تيتراژ اول و پاياني اين سريالها علاقه شديدي نشون ميده. تازه خانم خانمها به آهنگهاي يه خواننده مرد تركيه اي هم علاقه وافري داره. بابا يكي بگه تو كه دست چپ و راستت رو بلد نيستي تشخيص بدي اين كارا چيه.
24 آبان 1394

4 دست وپا راه رفتن پانيا

پاني قشنگ مامان توي 9 ماهگي 4 دست وپا رفتن را ياد گرفت. دختر ناناز مامان فقط مي تونه عقب بره و با قربونش برم با همين نوع راه رفتن ما رو از خنده كشته.عسلم وقتي به عقب راه ميره بعضي موقعا پاهاش به پايه هاي مبل گيره ميكنه و ديگه نمي تونه حركت كنه اون موقع هست كه صداش درمياد و مامانش رو صدا ميكنه. اولين باري كه متوجه راه رفتنت شدم  وقتي بود كه توي اطاق نماز مي خوندم و پاني توي حال داشت كارتون ميديد. به صداي پانيا اومدم تو حال ولي نديدمش و يه دفعه زير مبل پيداش كردم.عجب صحنه جالبي بود هم خندم گرفته بود و هم ترسيدم سرش بخوره به پايه ها.اينم چند تا عكس از وروجك دوست داشتني مامان در ادامه مطلب ...
16 آبان 1394

نيش زدن دندان پانيا و آغاز ماه نهم

برو به ادامه مطلب     اولــــــــين دندان پانيا امروز جمعه 8 آبان سال 94 است كه پانيا خانم به سلامتي 8 ماهش تموم شده و وارد 9 ماهگي شده.عسل مامان ساعت 10 طبق معمول هر روز خنده رو از خواب بيدار شد و مامان يه دفعه متوجه نيش دندانش شد.خيلي خوشحال شديم.چند روز بود پانيا خانم مدام دماغ و گوش و چشمش رو مي ماليد و بعضي ساعات هم بهانه گير شده بود به خاطر همين مامان پري تصميم گرفت روز قبلش يعني پنجشنبه بدون اينكه بدونه فردا پانيا خانم دندونش نيش ميزنه آش دندوني درست كرد و گفت آش رو بپزم شايد ديگه موقع نيش زدن دندونش باشه.كه حالا واقعا اين اتفاق افتاد و اولين مرواريد در قسمت پايين صدف دهانت بوجودامد. ني...
10 آبان 1394

پانيا به خريد مي رود

امروز مامان و بابا تصميم گرفتن برن واسه دخمل گلشون خريد لباس.پاني خانم هم خوشحال از اينكه داره ميره بيرون.پس زود با كمك مامانش لباساشو پوشيد و به محض اينكه بابا پيمان رو آماده دم در خونه ديد گفت: "بييم" دخمل طلا اين كلمه رو تازه ياد گرفته.خلاصه بعد از كلي خنده مامان كالسكه پاني رو هم آورد تا وقتي توي پاساژ قديم ميزنيم. هم دختر طلا راحت هم بابا مامان.آخه ماشالله پاني خانم داره سنگين ميشه.همين طور كه داشتيم مغازه ها رئ نگاه مي كرديم چشممون به يك عروسك بزرگ افتاد كه تبليغات يه مغازه بود و پاني با ديدن اون از خنده غش كرد و با اون عروسك هم عكس انداخت.اينم از اولين خريد پانيا خانم. ...
5 آبان 1394